این قصه آخرش شیرین است چون آواز دهل آخرش طنین است
ته قصه گر وصال باشد مجنون چو دیوانه هردم خوشحال باشد
گر عاشق خون جگر نباشی دل در گرو قمر نباشی
ازگفته ی من چنان بخندد رویت گویی که دگر غصه نیاید سویت
وصل پایان غم و اندوه است موسم گذشتن از رنج انبوه است
گرچه هجران بسی دشوار بوده بارها آتش جانت افروخته
همه را یکجا دلت بیرون کند چون نشیند در برت عقل تو را مستون کند
دیدگانش را نگر تا عمق جان تا زحال خویش بند آیدت زبان
لب بر لبش بنه عقل به چه کارت آید جان از کفت بیرون کن دنیا ببازد شاید
زینب رضایی